پسرک عاشق
دل نوشت
چه خبرا از درس و مدرسه و دانشگاه و کار و پشت کنکور و...؟ ۱.امروز آمدم یه خبر مهم رو بهتون برسونم ۲۰ سال پیش تو همچین موقعی از سال ساعت ۶:۴۰ دقیقه صبح یکشنبه ۶ آبان یه بچه فسقلی به دنیا اومد که اسمش رو گذاشتن بابک(البته میخواستن بذارن سیامک ولی اینجوری شد دیگه). طبق روایات اون شب تا صبح بارون می آمده خفن(از همون موقع عاشق بارون بودم گذشت و گذشت تا بعد چن سال اون بچه فسقلی آمد و یه وبلاگ درست کرد و چن تایی رفیق پیدا کرد که لنگه شون رو هیچ جا نمیشه پیدا کرد. آفرین به این هوش و ذکاوتتون اون بچه فسقلی که گفتم خودمم اون تعریف هایی هم که کردم از شما بود و فقط میخواستم هندونه بدم زیر بغل تون تا کادو های بهتری بخرین باسم البته باسه اول شدن تو کادو دادن زیاد عجله نکنین چون یکی قبل از همتون(حتی خود من)اومده و تبریکش رو گفته و کادوش رو هم داده بدون شوخی میگم وقتی کامنتش رو دیدم هنگیدم خیلی باحال بود قبل اینکه من بگم تولدمه آجی گندم آمده بود و تبریک گفته بود.آجی به این میگن ها. ۲.آخه آدم روز تولدش سرما میخوره؟ جاتون خالی یه گلو درد شدیدی گرفتم که نگو٬نمدونم چی شد دیشب سالم بودما صبح بلن شدم دیدم آب هم نمی تونم بخورم؟شانس و میبینی؟نذاشتن شیرینی بخورم الانم به زور دارم مینویسم پس بهتره شر و کم کنم پ.ن:تاخیر به خاطر سرما خوردگی بود.پوزش پ.ن:آجی جون دمت گرم جبران میکنم پ.ن:پشت کنکورم جای با صفایی بوده ها پ.ن ویژه(۱۲/آبان):۲باره سلام امرو تولد آجی جونمه تولدت مبارک آجی گندم. جفتمون تو آبانیم٬تفاهم را احساس کنید. دوباره قشنگ ترین فصل خدا داره می آد دمش گرم امسال یه نمه زودتر هم شروع شده وای چه حالی داد این چن روز همش بارون می اومد خیلی فاز میداد فک کنم این روزا مریض شم اساسی چون همش زیر بارون بودم(بارون ندیده ام؟) یه چن وقتی حالم گرفته بود اساسی به خاطر همین کنکور و ... باس همینم بود یه نمه دیر دیر سر میزدم بهتون. ماه رمضون اومد و رفت ،ولی من نتونستم بیام پیشتون شرمنده دیگه هر کاری میکردم نمیتونستم بیام و سر بزنم بهتون. دیگه ببخشید نشد بیام،چون دیگه نمیخوام دربارش صحبت کنم چون تصویب شده که واسه سال بعد بخونم فقط در همین حد بدونید که دانشگاه آزاد مکانیک قبول شدم ولی نرفتم ثبت نام. دوباره میخوام از اول شروع کنم بخونم ولی دیگه نمیخوام تو نت حرف از کنکور و درس خوندنم بزنم. از این به بعد 2 هفته ای یه بار میام بهتون سر میزنم و حال و احوالتون و میپرسم چون امسال دیگه قضییه خیلی از سال پیش جدی تره چون دیگه آخرین فرصتیه که دارم اگه ابن دفعه هم نشه باید تشریف ببرم خدمت مقدس سربازی. خلاصه که امسال باید جدی بشینم بخونم و گوشامو بگیرم که خیلی چیزا رو نشنوم البته هر چی بگن حق دارنا ولی...... دیگه نوشتنم نمی آد. پ.ن:عیدتون مبارک پ.ن:؟؟ اي كاش هيچ وقت نمي اومد اي كاش سازمان سنجش آتيش ميگرف همه چي مي سوخت اي كاش.................... اي كاش٬اي كاش يه ذره هم درس ميخوندم. كشتم خودمو با اين رتبه٬به همين سادگي ۱سال از عمرم تلف شد به همين سادگي ۱ سال از زندگي افتادم عقب. واسه خودم زياد دلم نمي سوزه بيشتر به فكر مامان بابامم٬بيچاره ها چقد اميد داشتن٬چقد الكي خرج كردن٬چقد ................. از خودم بدم مياد٬از كارايي كه تو اين يه سال كردم بدم مياد٬از درس و كتاب و مدرسه و دانشگاه بدم مياد. چقد امسال خريت كردم٬كنكور رو باسه خودم يه غول بي شاخ و دم كرده بودم وقتي رفتم سر جلسه جا خوردم٬كنكور كنكور كه ميگفتن اين بود؟؟ ولي خوب اين حرفا چه فايده داره٬رتبم كه درس نميشه هيچي هم عوض نميشه. يكي گفت ميخواي با اين حرفا خودت رو تبرئه كني نميدونم شايدم درس ميگفت٬ولي خداييش همش هم تقصير من نبود امسال مدرسه مون خيلي كويت بود ميتونم به جرات بگم كه از ۶۶ نفر فقط ۱۰ نفر تو مرحله دوم قبول ميشن. من كه يه سال از عمرم تلف شده ولي به همه اونايي كه امسال كنكور دارن ميگم جان عزيزتون بشينين درس بخونين به خدا عمر خيلي بيش تر از اينا ارزش داره. جان من بشينين بخونين. پ.ن:به نظر شما با رتبه ۴۰۰۰۰ كدوم گوري ميشه قبول شد؟ پ.ن:دم اقيانوسم برم بايد يه آفتابه آب با خودم ببرم٬يارو ADSLرو قطع كرده٬ميگه ديگه لازم ندارم. پ.ن:نميدونم ديگه مخم نميكشه حرفي ندارم. یه سال با غم و شادی گذشت. یه سال با شما رفقای وبلاگی گذشت. رفقایی که بعضی هاشون از این آدمای بیرون با مرام ترن. از همتون ممنونم که چرت و پرت هامو خوندین و باهام همدردی کردین. البته به غیر بعضی ها که فقط میگفتن جالب بود و از این جور حرفا (خوب نظر نده) کلا خیلی تجربه خوبی بود این یه سال با شما بودن٬خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزا رو هم کنار گذاشتم. در کل میگم از همتون ممنونم که پا به پام اومدین و من و تحمل کردین. راستی منم به گروه شاغل ها اضافه شدم٬از شنبه دارم میرم سر کار از این بعد تن تن مییام پیشتون چون این جا ADSL داره(انقده خوبه!!) خلاصه كه از اين بعد زود زود مييام پيشتون و كم كاري اين مدت اخير رو جبران ميكنم. مثلا اومديم سر كار به غير از روزاي اول كه تميز كاري بود تو اين چن روز كلا بيكار بودم بازار خیلی کساده همون طور که قبلا گفته بودم قالب وبلاگ رو هم عوض کردم امیدوارم از این جدیده خوشتون بیاد. یه سری تغییرات دیگه هم هس که که به مرور اعمال میشه(ادبیات و داری) دیگه حرفی ندارم فعلا. پ.ن:پول در آورد انقده راحت بوده؟؟ پ.ن:از همتون عرذ میخوام که این چن وقت سر نزدم٬به جان شما ممكن نبود. كنكور رو ميگم. بالاخره تموم شد. اون همه هم كه فك ميكردم شاخ نبود بابا. ولي حيف كه من نخونده بودم،يعني سوالاش خيلي راحت بود،فقط ديني و فيزيك يه نمه مشكل بود،بقيه اش زياد مالي نبود. به جان بچه گيام تا سوال هارو ديدم سر درد گرفتم،يعني اگه 1 ماه آخر و هم ميخوندم ميتونستم راحت يه جاي خوب قبول شم ولي............... ديگه نميخوام به اين چيزا فك كنم،ميخوام 2ماه به مخم(!)استراحت بدم درسته تو اين يه سال هيچ غلطي نكردم ولي موقع خواب و بيداري و مهموني و بيرون رفتن و اينا همش به كنكور و تست و اين جور چيزا فك ميكردم. اين از كنكور كه رفتم دادم ولي اوضاع خونه همچنان مث قبله البت يه ذره بيتر. باورتون نميشه صبح كنكور چه جوري رفتم بيرون اصلا فك نميكردم اين جوري برم،صبح كه هيشكي پا نشد بگه خرت به چنده،خودم بلند شدم يه چايي خوردم يه مداد(از نوع نرمش) برداشتم و راه افتادم. واي باورتون نميشه بعضي ها به اندازه يه هفته خوردني آْورده بودن يكي از بچه ها تخمه هم اورده بود اين ديگه ته خنده بود. گلاب به روتون وسط آزمون اجازه گرفتم برم يه دستي به آب برسونم يارو مراقبه نزديك بود باهام بياد تو. ساعت 11 هم ديدم ديگه چيزي باسه گفتن ندارم با اجازتون اومدم خونه. ولي در كل تجربه خيلي مرگي بود. پ.ن:ميخواستم بعده امتحان بيام بنويسم ولي اينترنت قطع بود. پ.ن:فك كنم بايد يه سال ديگه بمونم. پ.ن:شرمنده اين همه پخش و پلا نوشتم فك كنم اضطراب كنكور تازه الان منو گرفته!!!! پ.ن:خدا كنه دليل اين كه كم پيداييد سرعت اينترنت باشه. تا حالا شده هیچکی رو نداشته باشی باهاش دردودل کنی؟ تا حالا شده نتونی به هیچکی اعتماد کنی؟ شده هیچکی رو محرم ندونی؟ شده هیچکی نفهمدت؟ من الان تو همچین وضعی گیر کردم،هیچکی رو ندارم،نه دوستی که محرم بدونمش،نه ریفیقی که بتونم راحت باهاش حرف بزنم،نه هیچکس دیگه. یه وقتایی هر چی داشتم و نداشتم به مامانم میگفتم(بچه ننه)فقط با اون راحت بودم و فقط اون بود که منو میفهمید،ولی اونم دیگه بیخیال ما شده چن وقته دیگه به اونم نمیتونم بگم،یعنی نمیشه که به اون بگم. الان یکی دو روزه از اتاق بیرون نرفتم نه این که من با کسی قهر باشما،کسی نمیخواد که من برم بیرون. الان یکی دو روزه با تنهایی دارم سروکله میزنم،تنها دل خوشیم آهنگ های فرامرز اصلانی بود که اونم ازم گرفتن. تنها کسایی که میتونم باهاشون حرف بزنم شمایید،که نه من شما رو دیدم و نه شما منو دیدید فقط مییاید تنهایی های منو میخونید و میرید بعضی هاتون نصیحت میکنید بعضی هاتون مسخره میکنید و بعضی هاتونم اصلا نمیخونید و در جواب غم و غصه و تنهاییام فقط میگید:"جالب بود" حالا شما این همه تنهایی رو با یه دردی به نام کنکور قاطی کنین ببینین چی از توش درمی آد. اصلا تصمیم گرفتم امسال کنکور ندم می خوام یه سال دیگه بمونم،خیلی خیلی سخته و سخت تر هم میشه ولی چاره ای جز تحمل کردن نیست. فعلا که خدا گیرش رو منه نمیدونم چقد باید پس بدم،اصلا دیگه آروم آروم به یه چیزایی دارم شک میکنم،آخه مگه میشه این همه چیز رو ببینه و... امروز آسمونم مث من دلش گرفته و داره گریه میکنه منم دلم گرفته ولی مرد برای هضم دلتنگی هاش/گریه نمیکنه قدم میزنه پ.ن:شرمنده یه مدت نتونستم سر بزنم بهتون. پ.ن:جان من نگید هر جور بگیری میگذره،من هر جور گرفتم همین مدلی که هس گذشت. پ.ن:وای خدا این یارو هم که باز رییس جمهور شد. پ.ن:خدایا من یکی رو میخوام که همیشه پیشم باشه و منو بفهمه. پ.ن:به من نیومده بی غم باشم،همون پر غم بیتره. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خسته شدم!! چقد امتحان بدم؟؟ بالاخره تموم شد٬نه بابا کجا تموم شد تازه شروع شده تازه باید بشینم واسه کنکور بخونیم. به جان خودم اسمش رو میشنوم حالم بد میشه٬جان من دعا کنید من قبول شم برم٬اگه قبول نشم.................. وای وقتی میشینم فک میکنم مخم سوت بلبلی میزنه٬فک کن یه سال دیگه باید................... نه حتی حرفشم موهای تنم رو سیخ میکنه خیلی خیلی سخته ولش کن اصلا از بحث درس بییایم بیرون دیگه با درس حال نمیکنم(یعنی قبلا حال میکردم؟؟؟؟؟؟) راستی میخوام یه انجمن تشکیل بدم یعنی انجمن که نی٬گفتم انجمن کلاس کار بره بالا میخوام یه وبلاگ درس کنم یا بیتر بگم درس کنیم که هرکی از این دنیا دلش گرفت بیاد خودشو اونجا خالی کنه٬البته این ایده واسه بعده کنکوره. اسمش هم گذاشتم T.R.D فك كنم وبلاگ باحالي بشه٬حالا بعدا بيشتر دربارش صحبت ميكنم. چن وقته ننوشتم اصلا نوشتن يادم رفته(نه اين كه قبلا خيلي قشنگ مي نوشتم) دارم گیج میزنم٬شرمنده دیگه مخم هنگ کرده اساسی. میگم تا بیشتر از این گند نزدم بیتره برم دوباره مییام٬شاید بعد کنکور. پ.ن:T.R.Dمخفف "تو روحت دنیا"ست. پ.ن:مواظب باشید کسی ایدمون رو ندزده. پ.ن:نون خشک٬دمپایی پاره٬سوالای کنکور خریداریم. اصلا نميدونم از كجا شروع كنم و از چي بگم اول درباره ي آپ قبلي بگم كه تقريبا همتون گفته بوديد كه اين قرتي بازي ها چيه؟به جان خودم اصلا نفهميدم كه چه جوري شد كه اين آپ و نوشتم٬اعصابم خيلي داغون بود كلا به هم ريخته بودم يعني اگه اونا رو نمي نوشتم يه كاري دست خودم ميدادم٬ولي با اين حرفايي كه زديد فک نميكنم ديگه حالم اونجوري بشه. بعدشم:درباره ي قالب وبلاگ بايد بگم كه ميخواستم چند وقت ديگه عوضش كنم يعني تو تولد وبلاگ ولي خوب آجي خانوم گفت كه عوضش كن منم عوضش كردم(هرچي باشه بزرگتره ديگه) ديگه ميخوام هميشه شاد باشم٬بيخيال همه چي٬به خاطر همين قالب وبلاگ رو رنگ روشن انتخاب كردم،اميدوارم خوشتون بياد. بعد بعدشم:همون طور كه گفته بودم ديگه ميخوام بيخيال همه چي شم،به قول همون عزيز هرچي به سياهي فک كني همون واست رقم ميخوره،ديگه ميخوام بشم بابي بي غم . يه چند وقت هم هست که وضعیت درس خوندنم یکم بیتر شده(بزنید به تخته). آخرش:مهمترین نکته اینکه چند روز پیش تولد وبلاگ آجی خانوم بود که ازش معذرت میخوام که یکم دیر شد٬خلاصه باید بگم تولد جینگولکت مبارک. پ.ن:به وبلاگ بابی بی غم خوش اومدید. پ.ن:دیگه آهنگ غمگین رو بیخیال. پ.ن:دیگه خیلی کم میتونم بیام اینجا٬البته از ۷ تیر به بعد همیشه هستم. دلم ميخواد داد بزنم و همه درد هامو بگم ولي نميشه٬ دلم ميخواد گريه كنم دلم ميخواد گريه كنم و خودمو خالي كنم ولي نميشه٬ دلم ميخواد بخندم٬ ولي نه اصلا دلم نميخوادبخندم يعني دلم نميتونه كه بخواد يعني ديگه نميتونم الكي بخندم٬ انگار قانونش اينه كه هميشه بايد خنده رو اين لباي بي رنگم باشه٬هميشه بايد بخندي و بقيه رو بخندوني نميدونم شايد تقصير خودمه انقد خنده تقلبي رو اين لبام بوده كه همه ازم انتظار دارن هميشه بخندم. ديگه نميدونن كه بابا منم دلم مي گيره٬منم بعضي وقتا ناراحت ميشم٬منم ميتونم مشكل داشته باشم٬ منم........... ولي تا ميام بگم كه چرا حالم بده يهو لال ميشم مشكليه كه هميشه داشتم هيچ وقت نتونستم حرفم رو كامل بزنم هيچ وقت نتونستم اون چيزي كه تو دلمه رو به كسي بگم هيچ وقت نتونستم. هميشه تو حرف زدن كم آوردم هميشه حرف بقيه رو كامل گوش كردم ولي خودم نتونستم حرفم رو تا آخر بزنم٬هيچكس هم پيدا نشد كه منو بفهمه. بازم دم شما رفقاي وبلاگي گرم كه حداقل به حرفام گوش ميكنيد بعضي وقتا دلم ميخواد دنياي واقعي مون هم مث اين دنياي مجازي باشه تو اين دنياي مجازي با اينكه هيچكس رو نميشناسي ولي ميشه به همه خيلي راحت اعتماد كرد ميشه به همه گفت دوست ميشه با همه درد و دل كرد ولي تو دنياي واقعي........ باز جاي شكرش باقيه اين دنياي مجازي و شماها رو پيدا كردم. پ.ن:من تو همين صفحه مجازي با صداي بلند گريه ميكنم و داد ميزنم و ميگم:من نميخوام باشم پ.ن:خدايا چرا بعضي از آدمات اينجورين!؟ همون طور كه گفته بودم لحظه سال تحويل رو خوابيدم بعدش پا شديم و رفتيم يه چند جا سر زديم و برگشتيم خونه. ۱/۱/۸۸ صبح ساعت 10 از خواب پا شدم تا ساعت 12 يه جوري گذشت و يه ناهار خورديم و يه ذره با بچه ها چرت و پرت گفتيم و خنديديم و تا شب هم باز يكي دو جا سر زديم و برگشتيم خونه و خوابيديم. ۲/۱/۸۸ بازم ساعت 10 از خواب پا شديم و ساعت 11 به همراه خاله پسر ولايت را به سمت منزل ترک گفتيم و يه ناهاري درست كرديم و خورديم و تا شب يه ذره جنگولک بازي دراورديم و تا صبح هم فيلم نگاه كرديم. ۳/۱/۸۸ مث روز قبل با موتور رفتيم يه چرخي زديم يه ناهاري خورديم و دوباره فيلم نگاه كرديم و يه قيلوني كشيديم و دوباره رفتيم يه دوري زديم و يه شام خورديم و تا صبح بازم فيلم و قيلون وجنگولك بازي(يه دعواي كوچيكم با خاله پسر كردم كه زياد طول نكشيد و با هم آشتي كرديم). ۴/۱/۸۸ يه آكواريوم قبل عيد جمع كرده بودم كه رفتيم يه چند تا ماهي گرفتيم كه حدودا سی تومني شد. ۵/۱/۸۸ روزي بود كه بودجه تموم شده بود و ما هنوز تنها بوديم٬جيبامون رو خالي كرديم رو هم كلا شد 2500 تومن٬باورتون نميشه چيكار كرديم(خودمم باورم نميشه)رفتيم يه پيتزا گرفتيم و نشستيم با نون!!!!!!!!!!!!!! خورديم(موقعيت رو درک كنيد خيلي گشنمون بود)ولي واسه كسي اين قضيه رو تعريف نكنيد آبرومون ميره. خدا رو شكر ديگه واسه شام مامانم اينا اومدن و ما هم يه دلي از عذا در اورديم. ۵٬۶٬۷٬۸٬۹/۱/۸۸ اين روزا همش مث هم ميگذشت هر روزم مث روز قبل بود يا با آكواريوم ور ميرفتم يا تلوزيون ميديدم يا بيرون بودم. ۱۰/۱/۸۸ ديگه شروع كردم به درس خوندن 3 ماه هم مونده و بايد هر چقد زور دارم بزنم تا بلكه يه جاي خوب و يه رشته خوب قبول شم. پ.ن: كلا امسال عيد گندي بود. پ.ن: امسال تلافات خيلي بوده،تو ولايت از يه هفته قبل عيد تا الان 8-7 نفر به ديار باقي شتافتند. پ.ن: امسال از لحاظ عيدي هم بد نبود،يه 40-30 تومني شد كه همشم خرج اكواريوم شد. سلام بچه ها اين اولين عيديه كه من پيش شمام٬البته اگه عيد داشته باشيم آخه طبق گفته پشتيبان محترمه(كوشا جان البته خودمم زياد خوشم نمياد كه برم اين ور اون ور.ما كه تا الانش هيچي نخونديم حداقل اين 3ماه رو يه ذره بخونم بلكه يه فرجي شد(يعني ميشه!!) آره خلاصه امسال عيد من خونه تنهام،هر كي پايه مكانه پاشه بياد اينجا،فكر بد نكنيدا ميخوام بيايد با هم تست بزنيم نه اينكه بشينيم پاي فيلم و تلوزيون و قليون و...... امشبم كه چهارشنبه سوريه دوباره آتيش وپريدن و ترقه(منظورم همون ارپيچي 7 و بمب هاي ساعتي و نارنجك و ایناس) چند تا توصيه: 1.از انداختن بمب به شدت خوداري كنيد 2.حداقل واسه يه بارم شده از رو آتيش بپريد 3.مبحث 19 رو هم رعايت كنيد ولي خودمونيم اگه اين آقاهه كه چهارشنبه سوري رو رسم كرد اگه ميدونس كه قراره يه روزي اينجوري برگزار بشه عمرا همچي كاري نميكرد. ميگم اين بيكاري هم خيلي چيز گندي بوده ها ما حدودا از ۴ـ3 هفته پيش خودمون رو تعطيل كرديم به جان شما دارم ديونه ميشدم از بيكاري(برو درس بخون مگو چيست درس) در آخر هم اين عيد باستاني رو به همتون تبريک ميگم. پ.ن:تا كپسولي هست نارنجک چرا؟؟ پ.ن:راستي يادم رفت بگم اسمم مكه در نيومد پ.ن:آپ قبلي كه درباره دانشگاه آزاد نوشتم به چند نفر برخورده بود،من قصد جسارت نداشتم به خدا پ.ن:ميگن سال تحويل مشغول هر كاري باشي تا آخر سال همون كارو انجام ميدي من تصميم قاطع گرفتم كه خواب باشم پ.ن: ديگه حرفي ندارم خوب. چطوريد؟حالتون خوبه دلم واسه همتون تنگيده بود يه چند وقتي نبودم،از دست چرت و پرتام راحت بوديد نه؟؟ نميدونم چي شده بود،تو اين چن وقت اصلا نوشتنم نمي اومد٬يعني اتفاق خاصي هم نيوفتاده بود كه بنويسم هر روزم مث ديروز مي گذشت وميگذره.اصلا خسته شدم اين سال كنكورم چه سال گندي بوده ها٬ چه درس بخوني چه درس نخوني بيچاره اي اگه بخوني كه از همه جا ميشي و از تنهايي خسته ميشي اگه نخوني هم كه عذاب وجدان ميگيري كه چرا نخوندم خيلي سال گندي بود امسال.دعا دعا ميكنم اين 4 ماه هم تموم شه يه نفس راحت بكشم به جان خودم اگه دغوزآباد شرقي هم قبول شم با كله ميرم خيلي سخته پشت كنكور بودن. راستي دفترچه آزاد هم گرفتم الان ديگه شدم مهندس مكانيک چون ميدونيد كه فقط كافيه تو امتحانش حاضر بخوري بدون شک قبولي ولي احتمالش خيلي کمه برم آزاد چون انقد مدركش معتبره كه حد و حساب نداره. ديشب عزيزم اينجا بود اونم هر وقت منو مي بينه شروع ميكنه به نصيحت كردن ميگه پسرم بشين درستو بخون همش ميگه من ميدونم تو يه چي ميشي به خاطر اونم شده بايد تو اين 4 ماه خودمو نشون بدم. پ.ن: اگه خوب نبود بخشيد ديگه از يه پشت كنكوري بيش از اين نميشه انتظار داشت پ.ن: بهتون قول ميدم بابک تو كنكور موفق ميشه پ.ن: كسي ميدونه اولين نفري كه كنكور رو رسم كرد كي بود پ.ن: يعني مادربزرگم راست ميگه؟؟ پ.ن:راستی ۲شنبه قرعه کشی حجه دعام کنین "بيكسي" بهشت را در چشم كوير مي نمود / كسي را بيافرين تا در او بيارامم "آفريد" بيگانگي را تسكين مي دهد٬رنج "نيمه ماندن" را التيام مي بخشد "يكه بودن" را جبران ميكند.خويشاوندي،آشنايي،همانندي.با شركت دو روح در يک احساس حس ميكنم اگر هر دو يكي و يک وقت تجربه كنيم با هم و به خصوص بي ديگري٬تفاهم نه تفاهم در مفهوم تفاهم در فهميدن! اين خود يک نواختن دوست است،يك "مهربان بودن" با اوست يک عشق ورزيدن است. به محبت خلوصي مي بخشد كه سخت شيرين است٬طعم توفيق مي چشايد اما در بهشت چگونه مي توان بي تو بود،چه بيهودگي عام و بي پاياني بهشتي كه تو در آن نيستي.تو قلب بيگانه را مي شناسي چرا كه خود در سرزمين وجود،بيگانه بوده اي. متن بالا از كتاب (كوير شهيد دكتر علي شريعتي) بود. نمي دونم ديدگاه شما از عشق و اين جور چيزا چيه؟البته اميدوارم شما مث بعضي از اين آدما(البته فک نكنم بشه بهشون گفت آدم)نباشيد كه فقط دنبال كثافت كارين،فقط به فكر اينن كه كي خوشگل تره يا كي پول دار تره و بعد از اين كه كارشون با طرف تموم ميشه خيلي راحت ميگن نفر بعد. نمي دونم چه بلايي سر نسل ما اومده كه داريم اينجوري رفتار ميكنيم(البته بعضي هامونا) اصلا به همه چي داريم از ديد غريزه نیگا ميكنيم،فقط به ظاهر و كلاس كار فک ميكنيم و ديگه خبري از احساس نيست . نمي دونم تقصير خودمونه؟ تقصير دولته؟ تقصير تبليغات كشوراي اونوريه؟ نمي دونم٬هر چي هست بد مرضيه كه به جون ما افتاده اميدوارم هرچه زود تر از دست اين مرض راحت بشيم. پ.ن: اين آپ با احساس نوشته شده،لطفا با احساس وارد شويد. پ.ن: جان من نگين تو رو چه به اين حرفا،يهو اومد منم نوشتم دیگه. پ.ن: كسي مي تونه بگه چرا من درس نمي خونم؟؟ همه مون جمله ي (خدا هميشه پيش ماست) رو شنيديم همه مون شنيديم كه خدا بنده هاشو دوست داره همه مون شنيديم كه خدا رحيمه،رحمانه و.... بيشتر اين چيزا هم واسه خيلي از ما ها اثبات شده ولي بعضي وقتا اين سوال واسم پيش مياد كه اگه خدا اين همه مهربونه،پس چرا بعضي از بنده هاش با بدبختي دارن زندگي ميكنن؟؟يعني خدا اونا رو دوست نداره؟؟يعني اونا بنده هاي خدا نيستن؟حتما بعضي هاتون ميخواين بگين كه اونا بنده هاي خوبي نيستن،چند نفر رو ميخواين مثال بزنم كه حتي نماز هاي يوميه شون رو بلد نيستن ولي پولشون از پارو بالا ميره (جان من شعارهاي هميشگي رو شما ديگه نگين كه نميدونم به ظاهر نگا نكن و از اين حرفا) من كه تو حكمتش موندم،يعني خدا پيش ما هم هست؟ يعني ما رو هم دوست داره؟ يعني............. نميدونم شايد تقدير بعضي ها هم اين جورياست شايد تقدير ما هم اينه كه هميشه در حال امتحان دادن باشيم،ولي به خودت قسم از بس امتحان پس دادم مغزم ديگه هنگ كرده،ديگه نميكشه . خيلي ها بهت ميگن خدا خيلي ها ميگن بالاسري خيلي ها ميگن الله و خيلي چيزاي ديگه ولي من بهت ميگم دوست قديمي درسته كه من دوست بدي شدم ولي تو كه هميشه خوب ميموني،اگه وقت كردي پيش منم بيا،خيلي وقته گمت كردم،كجايي؟ پ.ن:فك نكنيد دارم كفر ميگما،اينا همه درد و دل من با دوستم بود پ.ن:مرسي به خاطر دل داري هاي دفعه قبلتون پ.ن:اگه خيلي چرت وپرت گفتم بهم حق بديد چون از ديروز عصر كه تو خونه حرفم شده تا الان هيچي نخوردم،دارم ميميرم از گشنگي چقد سخته دلت گرفته باشه ولي نتوني به كسي بگي چقد سخته به هر كي بگي دلم گرفته،بهت بگه تو رو چه به اين حرفا چقد سخته دلت از زمين و زمان گرفته باشه و بخواي گريه كني ولي چشمات هم باهات قهر باشن چقد سخته تا ميخواي با خودت خلوت كني بهت بگن اه چقد فاز منفي ميدي چقد سخته هر جا بخواي حرف بزني بهت بگن بشين سر جات بچه چقد سخته تو كلت 100مدل فكراي جورواجور باشه ولي وقتي به كسي بگي بهت بگه تو فقط بايد به كنكور فک كني چقد سخته 2رنگي و بي معرفتي رو هر روز ببيني ولي به هر كي بگي خودت رو محكوم كنه چقد سخته بدوني تو يه جايي حقت رو مي خورن ولي هر چي داد بزني كسي نخواد صدات رو بشنوه چقد سخته يكي رو كه فک ميكني آخر مرامه بعد از 7سال يهو بشه نارفيق از همه ي اينا سخت تر اينه كه بدوني تو اين دنيا اضافه اي ولي بهت اجازه پياده شدن ندن پ.ن: از اين به بعد اين قسمت هم به وبلاگم اضافه ميشه(همين پ.ن ها رو ميگم) پ.ن:نه شكست عشقي خوردم نه gf دارم كه بخواد تنهام بذاره،فقط دلم گرفته بود همین پ.ن: چيه توام باورت نميشه من دلم گرفته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالتون چطوره؟ اميدوارم عزاداري هاتون قبول باشه اميدوارم اين شبا رو از دست نداده باشيد،اگرم نتونستيد اين چند شب رو بريد توصيه ميكنم اين 2شب رو از دست نديد. فردا روز سقاي كربلاست،ما كه خيلي كوچيكشيم،تو رو خدا اگه امشب و فردا رفتيد عزاداري ما رو از ياد نبريد،واسه همه رفقاي وبلاگيمون دعا كنيد الانم من بايد برم،ولي دلم نيومد اين شعر رو ننويسم،شعر زير از يه آقاييه به اسم "ژوليده" اميدوارم شما هم خوشتون بياد. كليد قفل مشكل هاست عباس/به مردي شهره دنياست عباس/ مروت ريزه خوار خوان لطفش/ فتوت صورت و معناست عباس/ حسين بن علي را عبد صالح/ ولي بر ماسوي مولاست عباس/ به دشت كربلا آرامش دل/ براي زينب كبراست عباس/ بود بدر منير هاشميون/ كه زيباتر ز هر زيباست عباس/ براي حفظ آيين محمد/ شكوه روز آشوراست عباس/ به ميدان شجاعت اشجع الناس/ كه غيرت قطره و درياست عباس/ گذشت عباس و كسب آبرو كرد/ اگرچه ساقي و سقاست عباس/ اگر دستش جدا شد غم ندارد/ كه دستاويز ما فرداست عباس/ بزن بر دامنش دست توسل/ كه در جود و سخا آقاست عباس. Bay Bay خوبيد يا بهتريد؟ من كه حالم حسابي خوبه يه چند وقته همه چيز داره خوب پيش ميره،هم درسام،هم بيش تر كارام،خدا رو شكر،خيلي چاكريم بالاسري از هفته ي بعد امتحانامون شروع ميشه،بايد اين هفته رو اساسي بخونم،فكر نكنم بتونم به اين زودي بهتون سر بزنم،البته شايد تو محرم يه سر زدم بهتون. درس هاي امسال خيلي سنگينه،اصلا مث دبيرستان نيست بايد حسابي حواسمو جم كنم . راستي يلداتونم مبارک،امشب بي جنبه بازي در نيارين هرچي گيرتون اومد بخوريدا دل درد ميگيريد از من مي شنوين اگه مي خوايد مهموني بريد يه چيز بپوشين كه جيب زياد داشته باشه،هروقت ديديد صاحب خونه سرش گرمه جيباتون رو پر كنيد،اگر هم خونتون مهمون اومد چشم از بچه هاش برنداريد چون يه لحظه غفلت مساويه با خالي شدن ظرف اجيل، من دارم تجربه هامو مفتي بهتون ميگم حالا ميخواي پند بگير ميخواي گوش نكن و عاقبتش رو ببين. چند وقت پيش تو مدرسه يه فرم حج دانش آموزي بهمون دادن تا پر كنيم(البته داوطلبانه بودا)منم گرفتم و پر كردم امروز روز قرعه كشي بود منم يادم رفته بود فرم رو ببرم،خلاصه با هر زحمتي بود يه فرم ديگه گرفتم و به جاي بابام امضا كه كردم هيچي انگشتم زدم و تحويل دادم وقتي رفتم تو اتاق قرعه كشي ديدم همه دارن يه جوري نگام ميكنن،بعد كه دقت كردم ديدم بعععععععله،همه بچه مثبت و ريش و از اين جور حرفا ديگه،از شانس گندم امروز فشن كرده بودم و رفته بودم خلاصه رفتم نشستم و ناظم اومد يه ذره حرف زد و قرعه كشي رو شروع كرد،اولين اسم رو در آورد باورتون نميشه اسم من بود،كف همه بريده بود،ولي خداييش به دلم افتاده بود كه اسمم در مياد خلاصه ما ديگه شديم حاج بابي،البته هنوز يه قرعه كشي ديگه مونده ولي خوب تا همين جاشم كه در اومدم خيليه،خيلي حال كردخوب ديگه وقت عزيزتون رو بيش تر از اين نمي گيرم تا دفعه ي بعد Bay bay اول بايد از همه شما عذر خواهي كنم چون وقت نكردم بيام و بهتون سر بزنم٬ اصلا نميدونم چي شده بود توي اين 3-2 هفته خيلي سرم شلوغ شده بود با اينكه درست حسابي درس نميخونم و زياد بيرون نميرم ولي نميدونم چرا تا مي اومدم يه كاري بكنم شب مي شد زمان انقد زود ميگذشت كه به هيچ كاري نميرسيدم٬ حوصلم از همه چي سر ميرفت همه چي يه نواخت شده بود توي اين 3-2 هفته سرما هم خورده بودم و حتي باشگاه هم نميتونستم برم فردا ميريم ولايت 40 بابابزرگه خاله پسره از درس خوندم بگم براتون يا بهتره بگم از درس نخوندنم بگم براتون نميدونم جديدا چي شده تا ميام درس بخونم ميرم تو عالم هپروت يه هو به خودم ميام ميبينم 3 ساعته هنوز تو يه صفحه موندم٬ نميدونم برعكسه امسال كه بايد بخونم اين جوري شدم بعضي شبا به خاطر اين وقت هايي كه الكي تلف ميشه گريم ميگيره(وجدان درد ميگيرم واي چقد حرف ميزنم نفسم بند اومد خدافظي چه خبرا؟ ما رو نمي بينيد خوشيد؟ اين دفعه يه ذره دير شد چون يه سري امتحان داشتم و بايد ميخوندم(چقدر هم خوندم)از همتون هم ممنونم به خاطر راهنمايي ها و همدردياتون من تو اين چن وقت كه نبودم،فهميدم كه نميشه به زور تقدير رو عوض كني، تو اين چن وقت به هر دري بگي زدم ولي اون چيزي رو كه ميخواستم نشد كه نشد،انگار طلسم شده بود،نميدونم شايد به قول بعضي از شما خدا نخواسته و به صلاحم نبوده يا شايد هم خودم كم كاري كردم،ولي در هر صورت تا الان كه به اون چيزي كه ميخواستم نرسيدم،ولي من هنوز نا اميد نشدم،ولي تو همین اين چن وقت فهميدم خيلي دنياي كثيفي داريم و زندگي هيشه اون جور كه ما ميخوايم نيست،به قول بيل گيتس: زندگي منصفانه نيست ولي بايد بهش عادت كني. خوب ديگه من آروم آروم بايد برم ديگه بيش تر از اين مزاحمتون نميشم امیدوارم این نصفه آپ رو ازم قبول کنید. خدافظي خوش به حال اونايي كه ميگن نشده،هر كي ميگه نشده جان عزيزش منم دعا كنه،چون حتما پيش خدا آبرو داره كه خدا به حرفش گوش ميكنه. آره اين دفعه هم خدا منو بنده خودش حساب نكرد و دعاي منو مستجاب نكرد. واسه بيشتر مردم روز تولدشون جز روزاي به ياد ماندنيه،ولي روز تولد امسال من يه روز گند بود،شايد تا حالا همچين حرفي رو از كسي نشنيده بوديد،شايد فك كنيد دارم شوخي ميكنم ولي بايد بگم اين موضوع كاملا جديه٬امسال بدترين رز تولدم رو هم تجربه كردم،من هر سال تو روز تولدم خوشبخت ترين آدم روي زمين بودم،ولي امسال...... من امسال از هيچكس كادو نگرفتم،چون ميخوام كادوي اصلي رو از خداي خودم بگيرم،مگه چي ميشه اگه يه نگا به ما بكني،حداقل به خاطر روز تولدم يه حالي بهم بده،مگه چي ميشه،به خودت قسم قول ميدم پرو نشم،بچه ها تو رو به دين و ايمونتون دعام كنين، سوال نپرسيد فقط دعام كنيد،خدايا يعني ميشه ورق برگرده و ما هم تو زندگي يه بار به اون چيزي كه ميخوام برسم،يعني ميشه....... آره بچه ها درست فهميديد امروز 6 آبان ماه تولد منه، تولدم مبارک *فک نکنید من بی معرفتما٬ توی این چند روز ۳ـ۲ بار اومدم بهتون سر زدم ولی هر کاری کردم نظرام ثبت نشد که نشد٬شرمنده. چطوريد؟ خوبيد؟ خوش ميگذره؟ من كه ديروز حالم اساسي گرفته بود،كلافه بودم اساسي خلاصه اساسي حالم گرفته بود، يه فكرايي به سرم ميزد كه نگو، فكرايي كه هيچ وقت واسشون جواب پيدا نكردم،فكرايي مثل اينكه چرا بعضي ها بايد 2 تا 2 تا ويلا تو شمال داشته باشن ولي ما....... چرا بعضي ها بايد به تعداد افراد خونوادشون ماشين داشته باشن ولي ما........... چرا بعضي ها بايد................ خلاصه از اين جور حرفا ديگه،ولش كن ديگه نميخوام امروزمم خراب شه،البته همینم که داریم خدا رو شکر ولی راستي امروز با پسر خاله رفتم دانشگاشون خوب ديگه بچه ها بايد برم ديگه،ولي قول ميدم این دفعه زود برميگردم قول قول خدافظي. دوباره پاييز اومد،پاييز با اون باروناي قشنگش،پاييز با اون غروباي غمگينش،پاييز با اون...... دوباره پاييز اومد،من عاشق فصل پاييزم،عاشق بارون هاي كه تو اين فصل مياد،عاشق هواي ابريش،عاشق دلتنگي هاشم. هر موقع كه تو پاييز بارون مياد،من هوس ميكنم برم بيرون قدم بزنم اين كارو خيلي دوست دارم اين فصل خيلي فصل رومانتيكيه،تو اين فصل يه حالي به آدم دست ميده،كه تو هيچ فصل ديگه اي آدم اين حال و هوا رو نداره.يه لحظه تصور كن تو نم نم بارون داري تو خيابون قدم ميزني،صداي خورد شدن برگاي طلايي رنگ روي زمين رو ميشنوي،يه حس وحال خفني بهت دست ميده،واي من حتي با فكرشم حال ميكنم،حالا به اين تصوراتت گرفتن دست يكي ديگه رو هم اضافه كن كه داري توي اون فضا باهاش درد و دل ميكني،ديگه ميشه محشر. راستي تولد خودمم توي اين فصله(از همون موقع كه فينگيلي بودم عاشق پاييز بودم)به خاطر همين خاطرات خوشي توي اين فصل دارم،چه تولد هايي كه توي اين فصل نگرفتم،چه كادوهاي كه واسم نيوردن و........ خوب ديگه آروم آروم بايد برم،بيشتر از اين وقت قشنگتون رو نميگيرم،از قشنگي هاي اين فصل لذت ببريد،فعلا خدافظي شرمنده يه ذره دير شد،آخه مشغول درس و اين جور حرفا شديم ديگه،ناسلامتي 9ماه ديگه كنكور داريم،تو اين 9ماه ناچارم دير به دير بيام پيشتون،آخه ميگن سرنوشتمون توي اين 9ماه رقم ميخوره(آخه امسال پیش دانشجو ام دیگه دفعه قبل گفته بودم يه گزارش از روز اول آخرين سال مدرسه واستون تهيه كنم،ولي چيز خاصي اتفاق نيفتاد،كلا اول مهر امسال اصلا حال نداد،از مدرسه مون هم همين بس كه خيلي بيشتر از اون كه فک ميكردم كويته راستي عيد فطر هم نزديكه،شايد نتونم اون موقع بيام پيشتون به خاطر همين اين عيد بزرگ رو به همتون تبريک ميگم خوب ديگه زياد حرف زدم،ديگه فک نميكنم مطلبي مونده باشه،پس تا بعد خدافظی خوب ماه مهر هم كه شروع شده و بچه مدرسه اي ها از ۳-۲روز پیش رفتن مدرسه،منم همونطور كه گفته بودم از شنبه ميرم،اگه وقت كنم،حتما يه گزارش از روز اول واستون تهيه ميكنم،شنبه برم ببينيم معلم هاي پيش دانشگاهي چه جورين،مدير جديد چه قد بخار داره و از اين جور حرفا ديگه. بچه ها شرمنده ديگه الان بايد برم بيرون يه سري خريد كنم آخه شب مهمون داريم . ماه مهرتون عسل(اینم از رو دست احسان عليخاني) فعلا خدافظي شهادت مظلومانه امام علي (ع) را بر تمام مسلمانان جهان تسليت ميگم. اميدوارم عزاداري ها و شب زنده داري هاتون قبول درگاه احديت قرار گرفته باشه. اميدوارم تو اين شبا ما رو فراموش نكرده باشيد. اين يكي،دو شب خيلي حال داد شب نوزدهم از ساعت 9:15 شب با محمد رفتيم بيرون تا ساعت 6:00 صبح،هيچ كدومتون رو يادم نرفته بودا،همتون رو دعا كردم ،راست ميگما بابک اهل دروغ نيست. اون شب قرار بود واسه سحري بريم كله پاچه بخوريم،حالا شانس اورديم تو مسجد سحري دادن وگرنه بايد بدون سحري روزه ميگرفتيم چون بعدش كه از پيش كله پاچه اي ها رد شديم ديديم همشون بسته بودن. خلاصه اون شب بگرد بگرد اومديم خونه،حدود 1ساعت پياده راه اومديم،آخرش ديگه پاهام داشت ميشكست٬ امشبم ميخوايم بريم،اميدوارم هر چي از خدا ميخوايد بهتون بده و تو اين شب سرنوشت همتون به خوبي نوشته بشه،امشب ما رو يادتون نره،مطمئن باشيد منم به فكر شما هستم. خوب ديگه زياد وقتتون رو نگيرم فعلا خدافظي اين آپ رو دارم از خونه خالم اينا واستون ميذارم،همونطور كه گفتم بهتون سر زدم،بابک سرش بره،قولش نميره. اين 3-2روزم شديم روزه خور٬ ولي خودمونيما خيلي حال ميده. خوب ديگه من بايد برم الانم فقط اومدم بهتون يه سر بزه،آخه دلم واسه همتون تنگ شده بود،دوستون دارم اساسي حالتون كه خوبه ايشالا از راهنمایی هایی که کردین ممنونم.دم همتون گرم جاتون خالي يه 3-2 روزي رفته بودم پيش مادربزرگم،انقده خنک بود كه دلم نميخواست برگردم،فردا پس فردا هم احتمالا ميرم خونه خالم اينا يه چند روزي هم اونجا لنگر ميندازم،تو اين چند روزم كه بايد بي خيال روزه گرفتن شم چون مسافر حساب ميشم،خلاصه كه توي اين 3-2 بايد اساسي بخورم راستي از هفته ي ديگه هم كه مدرسه ها شروع ميشه و دوباره روز از نو روزي از نو،البته مدرسه ما كه از 7-6 مهر شروع ميشه،آخه مدرسه ما 4شنبه ها و 5شنبه ها تعطيله،2شنبه هم كه اول مهره تعطيله،در نتيجه 3شنبه بين التعطيلي حساب ميشه در نتيجه تعطيله(هنوز مدرسه ها شروع نشده،پيچوندن ما شروع شده) خوب ديگه من بايد برم ولي اصلا نگران نباشيدا اونجا يه كافي نت پيدا ميكنم بهتون سر ميزنم فعلا باي البته منظورم رفاقتاي بعضي از اين دختر،پسرا نيست كه هر روز با يه آدم جديدن و هيچ چيز واسشون مهم نيست،نه طرف مقابل واسشون مهمه،نه احساسات ميفهمن٬فقط به فكر پول منظور من اين رفاقت هايي كه دو طرف واقعا با همن و به جز طرف مقابلشون به كس ديگه اي فكر نميكنن،واسه همديگه سنگ صبورن،مث دوتا دوست واقعي با هم رفتار ميكنن،منظورم اين جور رفاقتاست. ميخوام بدونم حتي اين جور رفاقتا كه دو طرف واسه هم ميميرن راستش من خودم زیاد بدم نمياد كه وقتي دلم گرفت يكي باشه كه باهاش درد و دل كنم،با يكي كه واقعا آدم رو بفهمه،نه مث بعضي از اين دختر،پسرا كه گفتم. راستش يه جورايي از اين جور رفاقتا ميترسم،ميترسم اوني رو كه انتخاب ميكنم مث همون آدمايي باشه كه گفتم،خلاصه كه نميدونم سراغ اين جور رفاقتا برم يا نه؟موندم سر دوراهي،نميدونم اين جور رفاقتا خوبن يا........... آره رفقا بابک قصه ما مونده سر دو راهي،اگه ميتونيد كمكش كنيد. فعلا خدافظي تا بعد اصلا ميدونيد چند نوع خواب داريم ؟؟ منم درست،حسابي نميدونم فقط ميدونم يه خواب داريم كه قبل از اذان صبحه يه خوابم هم داريم كه بعد از اذان صبحه،اون خوابي كه قبل از اذان صبحه،بهش ميگن خواب شيطون،زيادم خوابه قابل اعتمادي نيست،ولي خواب بعد از اذان رو ميشه بهش اعتماد كرد و بيشتر وقتا تعبير ميشه. شايد بگيد حالا چرا گير داديد به خواب،آخه 3-2 روز پيش يه خواب ديدم كه خيلي خيلي دوست دارم تعبير بشه،از همون خواباي بعد از اذاني هم بود،خواب ديدم اوني رو كه يه ماه پيش گم كرده بودم رو دوباره پيدا كردم،شايد باورتون نشه ولي وقتي از خواب بلند شدم انقد انرژي داشتم كه ميتونستم يه كاميون رو تنهايي هل بدم(آرايه اغراق:براي زيباتر شدن نوشته)ولي هنوز اين خواب من تعبير نشده،ولي اميدوارم با عنايت اوستا كريم(كه ما خيلي مخلصش هستيم)همين روزا خواب منم تعبير شه محتاج دعاي سر سفره افطارتون خداحافظ فعلا چه خبرا؟ نماز روزه هاي همتون قبول حق،اميدوارم بهتون سخت نگذشته باشه،با نماز،روزه ها چيكار ميكنيد،من كه خيلي دارم اذيت ميشم،آخه از يه ماه قبل دارم ميرم باشگاه واسه اينكه يه ذره چاق شم حالا فك كنم آخر ماه رمضون،از قبل هم لاغرتر شم،ولي خوب چيكار ميشه كرد بايد يه جوري سر كرد ديگه مواظب باشيد كه آثار معنوي اين ماه رو از دست نديد راستي پريشب هم كه ايران نتونست عربستان رو ببره خوب ديگه مزاحمتون نميشم فقط ميخواستم بيام حالتون رو بپرسم فعلا زت زياد
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(نندازه من و بیرون)
)دوران طلايي كنكور شروع شده و اين يعني اينكه امسال عيد پر.![]()
![]()
![]()

. خلاصه حسابي كلافه
بودم ولش كن ديگه نمي خوام دربارش حرف بزنم اعصابم دوباره بهم ميريزه.
(فاتحه يادت نره)يه جورايي كل فاميل ميان خيلي حال ميده دختر خاله ي سرتقمم مياد(سما٬ 3سالشه
)كلا يه جورايي به خاطر اون ميرم خيلي باحاله هر وقت مياد كلي ميخنديم به كاراش٬ خيلي فيلمه.
)خير سرم 6ماه ديگه كنكور دارم.
شرمنده ديگه 3-2 هفته بود حرف نزده بودم خوب ديگه تا بيشتر از اين شاكي نشدين من برم

،نميدونم يهو اين سرماخوردگي از كجا پيداش شد و كلافه بودنم رو كامل كرد،ديروز به زمين و زمان داشتم فحش ميدادم
،از شانس گندم هر جا هم ميرفتم بدتر حالم گرفته ميشد،از راننده تاكسي گرفته تا مغازه دار،انگار همه باهام لج كرده بودن
،شنیدید ميگن اگه از اول صبح بد بياري تا آخر شب بد مياري،واسه من اونجوري شده بود،اون از اول صبح كه اونجوري شروع شد اونم از آخر شب كه با 2 تا امپول مشتي تموم شد
،خيلي حال داد،خيلي كويت بود،2-1 تا سوال جواب دادم به اسم پسر خالم،يه مثبت واسش گذاشت، فك كن من كه پيش دانشگاهيم سولارو جواب دادم ولي بچه هاي خودشون نمي تونستن جواب بدن،(دانشگاه ازاده ديگه).
![]()
)،خدا رو چه ديدي شايد سال ديگه رتبه منم تک رقمي شد و دانشگاه صنعتي شريف قبول شديم!!!!!!(من كه قبول نميشم بذاريد حداقل حرفش رو بزنيم)خلاصه اين كه از اين به بعد دير به دير مزاحمتون ميشم ![]()
،هيچكي به هيچكي كار نداره،همه چي آزاده 
،اميدوارم تو اين ماه عزيزي كه گذشت همتون به اون چيزي كه ميخواستيد رسيده باشيد و نماز و روزه هاتون قبول درگاه احديت قرار گرفته باشه




.
طرفن و هوس خودشون.
،خوبه يا نه؟
![]()
![]()
. ![]()
![]()
،آخ نميدونيد كه چقد دلم لك زده واسه شباي احيا،واسه شب زنده داريا و خيلي چيزاي ديگه.
،البته همون مساوي هم كه كرد بايد خدا رو شكر كنيم چون اگه ميخواست نيمه دومم مثل نيمه اول بازي كنه حداقل بايد 5-4 ميخورديم ![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



